

تش رسیده . یعنی به تهش رسیده . هیچچی . یعنی هیچچی نمونده . چرا ٬ نه که هیچچی نمونده . یه چیزایی هیچچی تش مونده . یعنی شاید هیچچی نمونده جز پنجاه و نه سال دیگه هیچچی .! همه چی هم تهشه ٬ هم نیست . عین کما می مونه . هم تهشه ٬ هم نیست . هم مردی ٬ هم نمردی . فالن می گه فقط دارم می بینم که زمان می گذره . میگه حتی می بینم که زیر پاهام داره آب جم می شه . میگه ولی می دونم تا موقعی که دماغم نره زیر آب زندم . آخر سر میگه اشکال فقط اینجاس که چشام بالاتر از دماغمن .! اونم پیر شده ٬ تو این روزا که پیر شدن مُدِ ٬ تو این روزا که همه آقایون روشن فکر سفیدن ٬ یه پیرمرد خودش کلی غنیمتِ .! چه می دونم بابا . اینم تش رسیده . یعنی به تهش رسیده .

سیاه ، سیاه و سیاه .! که مُرد سیاووشی که لحظه ای مجال دهد ، نه رستم ، که تنها پیر سالخورده ای را .! شاید لحظه ای درنگ . تنها لحظه ای سکوت . لحظه ای مجال . . .

بیرون خواهم کشید تک تک ساقه های این اعتیاد را از یکایک رگ هایم .!

سال های زیادی رفته بود و حالا زمان کمی داشتند . پیرمرد ، تنها پرسید : زندگی چگونه بود ؟

" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; >